Susa Web Tools

دل نوشته


دل نوشته

روزی تمام روستایی ها تصمیم گرفتند تا برای بارش باران دعا کنند. 

در روزی که برای دعا همگی دور هم جمع شدند تنها یک پسر بچه با خود چتری داشت

این بعنی ایمان !

کودک یک ساله ای را تصور کنید.

زمانی که شما او را به هوا پرتاپ می کنید او میخندد.

چرا که او میداند شما او را خواهید گرفت...

این یعنی اعتماد!

هرشب ما به رختخواب میریم، هیچ اطمینانی نداریم که فردا صبح زنده بر می خیزیم!

با این حال ساعت را برای فردا کوک می کنیم.

این یعنی امید!

نوشته شده در یکشنبه ششم مهر ۱۳۹۳ساعت 11:27 توسط امید اسکندری| |

ﭼﻘـــــــﺪﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺘﻦ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ..
ﻣﻦ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯾﻢ!
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺑﯿﻨﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﯿﻢ،
ﺳﺮﺩ ﻭ ﺑﯽ ﺭﻭﺡ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﺟﺪﺍﯾﯽ ...
ﭼﻨﺪﯼ ﭘﯿﺶ ﯾﮏ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺩﺍﺩﻡ ...
ﯾﮏ ﭘﺎﺳﺦ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺩﺍﺩ ..
ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ....... ﻭ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻡ ......
ﻭ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﻢ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ ....... ﻭ ﺑﺎﺯ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ....... ﻭ ﺑﺎﺯ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ........
ﺍﺻﻼ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺪ ﻣﺤﺒﺖ ﺍﻣﯿﺰ ﺑﻠﺪ ﺍﺳﺖ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﺪ ........
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ ﮐﻪ ﻣﻦ ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺍﻧﺴﻮﯼ ﺧﻂ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺳﺖ ...
ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ...
ﺍﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﺑﺸﻨﺎﺳﺪ ﺣﺘﯽ ﮔﻔﺖ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺟﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ...
ﻣﺎ ﺍﺩﻣﻬﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ...
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻢ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﯾﻢ
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺍﺯ ﻫﻢ ﻟﺒﺮﯾﺰ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ ...
ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺩﻣﺎﻧﯿﻢ
ﻫﻤﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ !!!

نوشته شده در چهارشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 18:49 توسط امید اسکندری| |

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دوسالی می گذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی و آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار، او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او هم نشین و همزبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او ناتون بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی اینچنین آغاز شد دلبستگی
***********
وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد گفت و گوها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پابرجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو چون شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست می دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور، خمارم بدان

با تو شادی می شود غمهای من با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده دل به جادوی دلت افسون شده
جز تو هر یاری به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده
***********
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشقم هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکویی طاق بود
روزگار...

روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست بی خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که همخون من است خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد...
************
عاشقان را خودشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم ، کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت ، فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود
*************

بعد از این هم آشیانت هر کس است
بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او ، یاد تو مارا بس است...

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۱ساعت 10:23 توسط امید اسکندری| |

کاش می شد خالی از تشویش شد

برگ سبز تحفه درویش شد

کاش تا دل می گرفت و می شکست

عشق می امد کنارش می نشست

کاش من هم یک قناری می شدم

در تب آواز جاری می شدم

بال در بال کبوتر می زدم

آن طرفتر ها کمی سر می زدم

با قناری ها غزل خوان می شدم

پشت هر اواز پنهان می شدم

آی مردم ! من غریبستانی ام

امتداد لحظه ی بارانی ام

شهر من آن سوتر از پروانه هاست

در حریم آبی افسانه هاست

شهر من بوی تغزل می ده

دهر  می آید به او گل می دهد

دشت های سبز و وسعتهای ناب

نسترن، نرگس، شقایق ، آفتاب

نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 15:38 توسط امید اسکندری| |

تنهایی ...

تقدیر"   من نیست ...!                    " ترجیح "     منه ...!!!

 

نایت اسکین

نوشته شده در جمعه پنجم خرداد ۱۳۹۱ساعت 22:49 توسط امید اسکندری| |

آرزو دارم :
خورشید رهایت نکند

غم صدایت نکند

ظلمت شام سیاهت نکند

و تو را از دل آنکس که تنش در تن توست

حضرت دوست ، جدایت نکند . . .


یادی از اونایی که اسیر خاکن بکنیم روحشون شاد ....

نوشته شده در جمعه پنجم خرداد ۱۳۹۱ساعت 22:46 توسط امید اسکندری| |

میشه پروانه بود و به هر گلی نشست اما بهتره مثل تو مهربون بود و به هر دلی نشست
نوشته شده در شنبه یکم بهمن ۱۳۹۰ساعت 22:49 توسط امید اسکندری| |

نایت اسکین

 

 

كاشكه يه روز با همديگه سوار قايق مي شديم

 

 
دور از نگاه ادما هر دومون عاشق مي شديم

 

كاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا مي گرفت

 


گلاي سرخ دلمون كاش بوي دريا مي گرفت

 


كاش تو هواي عاشقي ليلي و مجنون مي شديم


 

باد كه تو دريا مي وزيد ما هم پريشون مي شديم

 


كاش كه يه ماهي قشنگ براي ما فال م يگرفت

 

برامون از فرشته ها امانتي بال مي گرفت


 
با بال اون فرشته ها تو آسمون پر مي زديم

 

به شهر بي ستاره ها به آرومي سر مي زديم

 


شب كه مي شد امانت فرشته ها رو مي داديم


 

مامونو مي بستيم و به ياد هم مي افتاديم

 


كاشكه تو درياي قشنگ خواب شقايق مي ديديم

 


خواب دو تا مسافر و عشق و يه عاشق مي ديدم

 

 
كاشكه مي شد نيمه شب با همديگه دعا كنيم


 
خداي آسمونا رو با يك زبون صدا كنيم

 

بگيم خداي مهربون ما رو ز هم جدا نكن

 


هرگز به عشق ديگري ما رو مبتلا نكن

 
كاش مقصد قايق ما يه جاي دور و ساده بود

 


كه عكس ماه مهربون رو پنجره اش افتاده بود

 

كاش اومجا هيچ كسي نبود



يه وقتي با تو دوست بشه

 

تو نازنين من بودي مثل حالا تا هميشه

 

كاشكه به جز من هيچ كسي اين قدر زياد دوست نداشت

 

يا كه دلت عشق منو اول عشقاش مي گذاشت



كاش به پرنده بودي و من واسه تودونه بودم

 


شك ندارم اون موقع هم اين جوري ديوونه بودم

 
كاش تو ضريح عشق تو يه روز كبوتر مي شدم

 
يه بار نگاه مي كردي و اون موقع پر پر مي شدم



كاش گره دستامونو اين سرنوشت وا نمي كرد



كاش هيچ كدوم از ما دو تا هيچ دوستي پيدا نمي كرد

 


كاش كه مي شد جدايي رو يه جايي پنهون بكنيم

 


خاراي زرد غصه رو از ريشه ويرون بكنيم

 

كاش كه با هم يه جا بريم كه آدماش آبي باشن

 

شباش مثه تو قصه ها زلال و مهتابي باشن

 

 

كاشكه يه روز من و تو رو تو دريا تنها بذارن


 

تو قايق آرزوها يه روز مارو جا بذارن


 
اون وقت با لطف ماهيا دريا رو جارو بزنيم

 

بسوي شهر آرزو بريم و پارو بزنيم

 
بريم يه جا كه آدماش بر سر هم داد نزنن



به خاطر يه بادبادك بچه ها فرياد نزنن

 

 
بريم يه جا كه دلها رو با يك اشاره نشكنن

 

بچه ها توي بازيشون به قمريا سنگ نزنن

 

 
جايي كه ما بايد بريم پشت در زندگيه

 


عادت مردمش فقط عشقه و آشفتگيه

 

 
چشمامونو مي بنديم و با هم ديگه مي ريم سفر

 


يادت باشه اينجا هوا غرق يه دلواپسيه

 
اما از اينجا كه بريم فقط گل اطلسيه


ترو خدا منو بدون شريك شادي و غمت


 درسا.............

نایت اسکین

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی ۱۳۹۰ساعت 18:41 توسط امید اسکندری| |


Design By : Night Skin